ریس

دسمال یزدی دارد و یک پا ریس است

در محفل آقا ریسان کاسه لیس است

از بس سبیلش را فدایی کرده ایشان

جای سبیلهای فُلانش لکُّ و پیس است

بسکه به ظاهر مرد دیندار و بزرگی است

همواره دست او کتاب طاقدیس است

از پشت خنجر می زند در پیش چشمک

سَیّاسیَش همواره  همچون انگلیس است

از بسکه مُوزمار است با هر کس به رنگی است

با آنکه پشتش می زند ، بر او اَنیس است

از مال بیت المال حاتم گشته امّا

از مال جیبش وای...از بسکه خسیس است

در آینه  وقتی جمال خویش بیند

صد مرحبا بر خویش گوید ، نمره بیس است

وقتی کسی کارش به وی افتد بداند

بین معاون ها و او توپ تنیس است

بر کارمندان گاه چون تمساح گِرید

تا اشک مردم را دارد ، بس خبیث است

در انتظارم تا دوباره اوج گیرد

یک میز بهتر را بینم او  ریس است

3/6/95

/ 0 نظر / 15 بازدید