رؤیای وصال

کشکول عشق را که به پیشت کنم دراز

پر می شود ز مهر مدامت از آفتاب

رخ را که می کنی تو نمایان به شام تار

رونق رود ز دکه و بازارِ ماهتاب

دستت شراب ناب  و لبت چون گل بهار

غرقم به عیش و نوش و به وصل تو کامیاب

بیدار می شوم چو من از ذوقِ بی حساب

از بودن بدون تو من  می شوم خراب

دریای مهربانی من ! تشنه ام به مهر

ماهی برون فتاده به خاکم و آب ، آب

/ 0 نظر / 38 بازدید